قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

571

تاريخ الفي ( فارسى )

مىيافتند و منظور نظر سرور بشر بودند . جمعى انصارند و قومى مهاجر و جمعى خزينهء اسرارند و زمره‌اى سدنهء « 1 » زوّار . به چشم حقارت و تكبّر در ايشان منگر كه گمانى كه به ايشان مىبرى خطاست ؛ چه ، ايشان قاتلان عثمان نيستند . از خداى تعالى بترس و بيش از اين ما را مرنجان . بسر چون سخن خويطب بشنيد ساعتى ساكت شد . بعد از آن فرمود كه در سراى بعضى انصار آتش زدند « 2 » و بعضى را خراب كردند . حاصل كه دست ظلم و تعدّى در مدينهء طيّبه باز كرد و مردمان را طوعا و كرها به بيعت معاويه درآورد . و در اين وقت از اكابر صحابهء مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، جابر بن عبد اللّه الانصارى در مدينه بود . و او پيرى معمّر و در مدينه مطاع و منقاد بود . بسر كس به طلب جابر فرستاد . جابر اجابت نكرد . بسر قصد قتل او نمود ، امّا امّ سلمه زوجهء نبى ، صلّى اللّه عليه و آله ، شفاعت نمود تا بسر از سر قتل او درگذرد . بسر گفت : لا و اللّه ، من او را امان نمىدهم تا با معاويه بيعت نكند . پس جابر بن عبد اللّه بالضروره بيعت كرد . « 3 » چون بسر بيعت معاويه را از تمامى اهل مدينه گرفت ، گفت : معاصى شما را عفو كردم اگرچه شما از اهل عفو نيستيد ؛ چرا كه جماعتى كه امام و مقتداى ايشان را در حضور ايشان به أقبح وجوه بكشند و ايشان سكوت ورزند و اعانت امام خود نكنند از اهل احسان و عفو نيستند . و اگر شما را در دنيا [ 78 الف ] بر اين خيانت عقوبت كردندى تا در آخرت به و بال و نكال آن گرفتار نشدى بهتر بودى ، ليكن از سر عقوبت و تعذيب شما درگذشتم و عزيمت مكّه دارم و ابو هريره را نايب خويش گردانيدم . بايد كه گوش به اشارت او داريد و او را مطيع و منقاد باشيد و از خلاف او بترسيد كه به خدايى كه يكى است كه اگر عصيان و نافرمانى شما به گوش من رسد بازمىگردم و تمامى شما را به تيغ بىدريغ بگذرانم ، چنانچه نسل شما منقطع شود . و السّلام . پس ، از مدينه متوجّه مكّه شد . چون قثم بن عباس ، كه والى امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، در مكّه بود ، شنيد كه بسر متوجّه مكّه است بترسيد و بگريخت . چون بسر نزديك مكّه رسيد اكابر و اشراف حرم به رسم استقبال بيرون آمدند . بسر چون ايشان را بديد درشتهايى كه به اهل

--> ( 1 ) . م : سديه . ( 2 ) . از جملهء اين خانه‌ها خانهء زرارة بن حرون - از طايفهء عمرو بن عوف - رفاعة بن رافع زرقى و ابو ايّوب انصارى بود ؛ - پيشين . ( 3 ) . نويرى دربارهء بيعت عبد اللّه بن جابر با بسر گويد : جابر نزد امّ سلمه رفت و به او گفت نظر تو چيست ؟ ام سلمه گفت : معتقدم بيعت كنى . من هم به پسرم عمر بن ابى سلمه و به دامادم ابن زمعه [ - عبد اللّه بن زمعه ] گفتم بيعت كنند . پس جابر پيش بسر آمد و با او بيعت كرد ؛ - نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 40 . نيز ؛ - شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 185 . در خصوص ترس جابر بن عبد اللّه انصارى از بسر و بيعت او با وى ؛ - الغارات ، ص 308 به بعد .